شمارهٔ ۳۹۹ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جان هوادار تو شد، فاش مکن اسرارش
دل به سودای تو افتاد، گرامی دارش
عشق یاغی شد و با ما سر غارت دارد
وصل را گو که: عنایت کن و وامگذارش
مبتدی را بکرم جرعه تصدق فرما
منتهی را مده آن جرعه ولی خم آرش
آنکه در شیوه عرفان حق خود را بشناخت
گر همه نیر چرخست، منه مقدارش
دل من خسته زلفین کمان ابروییست
در چنین حال مگر هم تو کنی تیمارش
یا رب، این مرغ اجل طرفه عجایب مرغیست
خورد خون همه و سرخ نشد منقارش
قاسم از جان حقیقت خبری باز نیافت
هرکه را نیست بدل داعیه دیدارش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عمق عشق و احساسات انسانی است. شاعر از رازها و دردهای دلش میگوید و از معشوقش میخواهد که به دلش توجه کند. عشق را به عنوان نیرویی یاغی معرفی میکند که در پی غارت دلهاست و از او میخواهد که در وصال ما را یاری دهد. اشاره میکند که بیتجربهها را باید با محبت و کرم پذیرفت و از کسانی که در راه عرفان به حقیقت رسیدند، صحبت میکند. او به زلف و ابروی معشوقش اشاره میکند و دردی را که از این عشق میکشد توصیف میکند. در ادامه، در نهایت از زندگی میگوید و اینکه هر کسی در جستجوی حقیقت و وصل به معشوق مورد غفلت قرار میگیرد، اگر در دلش این دعوا و آرزو نباشد.