نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۰ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خواجه مستست، ببین در سر و در دستارش

لطف فرما و زمانی ز کرم باز آرش

بر سر کوی تو هر کس که رسد مست شود

گویی از باده سرشتند در و دیوارش

پیش رویت ز خجالت ننماید خورشید

پرتو روی تو چون می شکند بازارش

ای دل، ای دل، تو بهر کس که رسی در ره عشق

چون درو معرفتی نیست، عدم پندارش

گر مغی در ره حق دعوی اسلام کند

نکنی باور ازو، تا نبری زنارش

هر کرا نور یقین نیست عجب مرده دلیست!

عشق می گوید و من می شنوم گفتارش

گر سخن تند کند راهروی در ره عشق

چون ز مستان خرابست، مسلم دارش

عاشقان را همه درد از تو و درمان از تو

هر که بیمار تو شد هم تو کنی تیمارش

قاسمی، گفته مردم همگی روی و ریاست

رهرو آنست که پاکیزه بود کردارش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و حالت مستی عاشقانه است. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که همه کسانی که به کوی عشق او می‌رسند، تحت تأثیر جاذبه‌اش مست می‌شوند. خورشید نیز از درخشانی چهره‌اش خجالت می‌کشد. شاعر به دل خود خطاب می‌کند و می‌گوید که در محبت، اگر کسی را نشناختید، بر اساس ظواهر قضاوت نکنید. اگر کسی در عشق نداند یا ثابت قدم نباشد، قلبش مرده است. عشق دلیلی برای درمان و درد است، و هر عاشق بیمار، به همان معشوق نیاز دارد. در نهایت، اشاره می‌شود که انسان‌ها باید پاکی و خلوص در کردارشان را در عشق نشان دهند.