نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۵ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

طلب‌کاری ز حد بگذشت و ما محروم و نامحرم

دریغ این جان محروم از جراحت‌های بی‌مرهم!

دلم از غم به جان آمد، ندانم تا چه سان آمد؟

مگر از آسمان آمد به بام من نشان غم

چنان در یار حیرانم که کفر اوست ایمانم

چو من خود را نمی‌دانم، چه جای عالم و آدم؟

بیا، ای ساقی جان‌ها، بیار آن باده حمرا

تویی درمان مخموران، به دست تست جام جم

تو نور چشم اعیانی، که جان‌ها از تو می‌نازند

تو جان جمله دل‌هایی، دل و جان همه عالم

به کویت آمدم افتان و خیزان بهر دیداری

امید جان به لطف تست، اگر بیش آمدم، گر کم

ز سر حسن تو قاسم سخن بسیار گفت، اما

دریغا! عمر آخر شد، حکایت همچنان مبهم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حالت عاشق و دلسوخته‌ای است که در جستجوی محبت و وصالی است. شاعر از درد و آلام روحی و عاطفی‌اش می‌گوید و به سوالاتی درباره وجود و معنی زندگی می‌پردازد. در عین حال، او از محبوبش می‌خواهد که با نوشیدنی‌ای خاص به تسکین درد و رنج او بپردازد. او به یار خود اشاره می‌کند که نور و زندگی‌بخش دیگران است. در نهایت، شاعر اذعان می‌کند که با وجود سال‌ها سخن گفتن از زیبایی‌های محبوب، هنوز عمرش به پایان رسیده و داستانش مبهم باقی مانده است.