شمارهٔ ۴۲۹ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا، که نوبت رندیست، عاشقم، مستم
بریدم از همه عالم به دوست پیوستم
حبیب جام می خوشگوار داد به دست
هنوز میجهد از ذوق جام او دستم
مرا پیاله مده، جام یا صراحی ده
خراب و بیخود و مستم، پیاله بشکستم
ز جام شوق تو ما لایزال مست شدیم
چو راه باده ببستند دم فرو بستم
در آرزوی وصال تو سعیها کردم
چو شمع سوخته گشتم ز پای بنشستم
میان توده این خاکدان اسیر شدم
بآرزوی تو از خاکدان برون جستم
بقاسمی نظری کن، که مست مجلس تست
چو مست شوق تو گشتم، ز خویش وارستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق عشق و شوق اشاره دارد. شاعر از سرمستی و رندی خود میگوید و ابراز میکند که از دنیا بریده و به دوست پیوسته است. او از جام می خوشگوار یاد میکند و نشان میدهد که عشق و شوق به معشوقش او را به سرخوشی و بیخودی کشانده است. شاعر در تلاش برای وصال معشوق، از درد و سختیهایی که تحمل کرده، سخن میگوید و در نهایت به حالتی از زوال و فنا رسیده است. او به دنبال توجه معشوق است و از عشقش به او به عنوان اصلیترین عامل در زندگیاش یاد میکند.