شمارهٔ ۴۳۰ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دوش آن مه دو هفته دستم گرفت، دستم
دستان نمودم، اما از عربده نجستم
گفتم بدو دویدم، گرد از رهش ندیدم
هرچند خود ندیدم در شور و غلغلستم
در عربده است عمری این عقل و عشق با هم
چون روی دوست دیدم از عربده برستم
گه قید نور بودم، گه قید نار سوزان
چون جمعیت بدیدم، از نور و نار رستم
ساقی، بیار جامی، از بهر ناتمامی
جامی بده بدستم، چون رند و می پرستم
ای جان جان جانان، ای روح روح و ریحان
از پای اوفتادم، جامی بده بدستم
قاسم بباخت جان را، یک بارگی جهان را
مشکن تو عرض ما را، گر توبه ای شکستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسی عمیق و پرشور است. شاعر در دو هفتهای، با معشوقی به نام "مه" روبرو شده و از شوق و عشق دست او را در دست میگیرد، اما با وجود شور و هیجان، از خود هیچ کنشی نمیتواند نشان دهد. او به تلاش برای رسیدن به معشوق ادامه میدهد، اما نمیتواند او را به طور مستقیم ببیند. شاعر در تلاطم عشق و عقل درگیر است و وقتی که به چهره معشوق نگاه میکند، از هیجانات رهایی مییابد. سپس شاعر به تمثیل نور و آتش میپردازد و به این نتیجه میرسد که زندگی خود را بین این دو حالت سپری کرده است. او از ساقی درخواست میکند که جامی بیاورد تا از ناتمامی و درد عشق آرام گیرد. در پایان، شاعر ابراز میکند که جان خود را فدای عشق کرده و میخواهد که به او جامی داده شود تا بتواند بیشتر از عشق و زندگی لذت ببرد، حتی اگر به قیمت شکستن توبهاش باشد.