نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۴ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سفر گزیدم و آهنگ آن جهان کردم

برای حضرت جانان وداع جان کردم

چو اعتماد ندیدم درین دیار غرور

چو عقل کل سفر ملک جاودان کردم

مکان خاک فروغی نداشت چندانی

ز روی خاک توجه بلامکان کردم

چو راستان سخن راستان ادا کردم

هزار نعره زدم، رو بر آستان کردم

قدم کمان شد در انتظار روز وصال

بآرزوی تو این تیر را کمان کردم

چو باژگونه سخن گفت کار نیک افتاد

رقیب را که از پار دم عنان کردم

کسی که مشرب عرفان نداشت و منکر بود

بگو که: جایگهش گله خران کردم

هزار جان مقدس فدای تحسین شد

در آن مقام که اوصاف عاشقان کردم

بقاسمی نظری شد روان ز یار قدیم

چو روی خویش بدان فرخ آشیان کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از سفر به سرزمین‌های دور و ملاقات با حقایق معنوی سخن می‌گوید. او با وداعی عمیق به سوی جانان و معشوق خود می‌رود و به عدم اعتماد به دنیای مادی اشاره می‌کند. شاعر مکان خاکی را بی‌ارزش می‌داند و به جستجوی حقیقت و عرفان می‌پردازد. با بیان اشعار و نعره‌ها، او در پی وصال و نزدیکی به معشوق است. در نهایت، او بر مقام مقدس عاشقان تأکید می‌کند و به تأثیر عمیق این تجربیات بر روح و جان خود اشاره دارد.