نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۱ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

باده می نوشم و سودای تو در سر دارم

آیت مصحف سودای تو از بردارم

زرعم اینست که کشتم بهمه عمر عزیز

من ندانم که ازین کشته چه بر بردارم

دل و جانم بچه کار آید امروز؟ که من

دل و جان شیفته زلف معنبر دارم

هم سرم در سر کار تو رود آخر کار

با خود این قاعده دیریست مقرر دارم

رحم کن بر دل عشاق ز الطاف کریم

خاصه من خسته، که معشوق ستمگر دارم

عشق و بیماری و درویشی و محنت بردن

از غم عشق تو این جمله میسر دارم

قاسمی را نظری کن، که دل از دست برفت

دل من آتش غم، سینه چو مجمر دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی‌اش به معشوق سخن می‌گوید. او در حال نوشیدن باده است و افکارش معطوف به معشوق است. شاعر از عمر خود که به خاطر عشق معشوق هدر شده، سخن می‌گوید و نمی‌داند چه باید با این عمر از دست رفته بکند. دل و جانش امروز به کار نمی‌آید، زیرا شیدای زلف معشوق است. او بر این نکته تأکید می‌کند که با وجود مشکلات، همواره به عشق می‌اندیشد و از الطاف معشوق می‌خواهد، به‌ویژه که خود را خسته و دردمند توصیف می‌کند. در پایان، شاعر از قاسمی درخواست نظر دارد تا او را از غم‌هایش رهایی بخشد، زیرا دلش پر از آتش عشق معشوق است.