شمارهٔ ۴۳۶ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بدوستی، که ترا نیک دوست می دارم
بجان دوست، که از غیر دوست بیزارم
یکی چو من نبود در جهان کون و فساد
اگر حجاب دویی را ز پیش بر دارم
گناه بنده عظیم و عذاب دوست الیم
ولی برحمت و فضلش امیدها دارم
بپیش تیغ تو هر دم هزار جان بدهم
بجان دوست، که با تیغ تو سری دارم
بگفتمش: بکرم رفع کن حجابم، گفت :
تویی حجاب، ترا از میانه بردارم
هزار بحر کشیدم، هنوز یک قطره
اگر بدست من آید بجان خریدارم
ز قاسمی خبر این جهان چه می پرسی؟
به دوستی، اگر از خویشتن خبر دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عمیقترین احساسات دوستی و عشق سخن میگوید. او به دوستی که به شدت او را دوست میدارد اشاره میکند و اظهار میکند که از غیر دوست بیزار است. شاعر بر این باور است که اگر پردههای جدایی را کنار بزند، در جهان هیچکس مانند او نیست. او از گناهان خود احساس عذاب میکند، اما به رحمت و فضل دوست امیدوار است. شاعر حاضر است جان خود را در راه دوست بدهد و از او میخواهد که حجابها را کنار بزند. در نهایت، او میگوید که با وجود تلاشهایش، هنوز به عمق عشق و دوستی نرسیده و علیرغم مشکلات، از دوستی به عنوان منبع امید و شناخت یاد میکند.