نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۷ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

چشم گریان و دل زار و نزاری دارم

در نهان خانه دل نقش نگاری دارم

زر نابم، که ببازار جهان آمده ام

محکی کو؟ که ببیند که عیاری دارم

من از آن شهر کلانم، نه از آن ده که تویی

با همه خلق جهان دار و مداری دارم

تو چه دانی که من این جا بچه کار آمده ام؟

که بصحرای بشر عزم شکاری دارم

پیش آهنگ خرانی و بدان مفتخری

علم الله، که از فخر تو عاری دارم

همچو بلبل که بنالد بهوای گل مست

با خیالش همه شب ناله زاری دارم

قاسمی نیست ازین شهره ملامت بگذار

من ز شهر دگرم، رو بدیاری دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر با بیان حالت‌های احساسی خود، از غم و اندوهی که در دل دارد سخن می‌گوید. او خود را همچون زری ناب توصیف می‌کند که به بازار جهانی آمده تا دیده شود، اما احساس می‌کند که تنها کسی است که از جایی بزرگ آمده و با تمام انسان‌ها در ارتباط است. شاعر می‌گوید که به دنبال شکار حقیقت است و به نوعی در جستجوی معنا و هدف در زندگی است. او همچنین از احساس تنهایی و غم عشق می‌گوید و به حال و هوای خود می‌پردازد. در نهایت، او اعلام می‌کند که از شهری دیگر آمده و به دنبال یاری و هم‌دلی است.