نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۳ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

عاشق یارم، بغیر یار ندارم

در دو جهان یار و غمگسار ندارم

خاک وجودم بباد داد ولیکن

بر دل از آن دلستان غبار ندارم

بسکه سر افتاده است در ره عشقت

بر سر کوی تو رهگذر ندارم

ناصح ما، چند ازین فسانه تقلید؟

من سر این دار و این دیار ندارم

بانگ زند نوبت فریضه که: صف راست!

اشتر مستم، سر قطار ندارم

شکر خداوندگار را که رسیدم

بر سر گنجی که بیم مار ندارم

چون دل قاسم ز انتظار تو خون شد

طاقت یک ساعت انتظار ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار بیانگر عواطف عمیق و عشق بی‌پایان شاعر به معشوقش است. شاعر در این غزل به تنهایی و اندوه‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که در این دو جهان غیر از یار و همدمی برای غم و شادی ندارد. او حضور معشوق را به گنجی تشبیه می‌کند که دیگر از خطرات زندگی نمی‌ترسد. همچنین، شاعر از فراق و انتظار بی‌پایان خود می‌نالید و می‌گوید که تحمل یک ساعت جدایی را هم ندارد. به‌طور کلی، این اشعار نمایان‌گر عشق خالص و درد جدایی است.