شمارهٔ ۴۵۴ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من ز سودای تو سرگشته و سرگردانم
گه بپهلو روم و گاه بسر غلتانم
گر کنی بر من بیدل نظری از سر لطف
مکنت هر دو جهان را بجوی نستانم
من بامید وصال تو حیاتی دارم
ترسم از جور فراق تو بجان در مانم
عقل می گفت: فلانی بکجا رفت؟ دریغ!
گفتمش: عاشقم و در صف سرمستانم
عشق می گفت: بکونین مرا کس نشناخت
گاه توفان و گهی ابر و گهی بارانم
چند گویی سخن عشق حرامست، حرام؟
با من این قصه مگویید، که من دیوانم
عشق می گفت بقاسم که: کجا می گردی؟
گفت: در دایره نایره انسانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از حال و هوای عاشقانهاش سخن میگوید. او از سرگشتگی و دیوانگیاش در عشق معشوق صحبت میکند و به تأثیرات عشق بر وجودش اشاره دارد. او میگوید که اگر معشوق نگاهی به او بیفکند، تمام دنیا را برایش میخواهد. همچنین، از ترس جدایی و عذاب فراق میگوید و به دیوانگیاش در پی عشق اعتراف میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق حرام نیست و او همچنان در جستجوی معشوق و حقیقت وجود انسان است.