نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶۰ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

مست بودیم بگلبانگ تو هشیار شدیم

خفته بودیم بآواز تو بیدار شدیم

شوری از میکده عشق تو در جان افتاد

فارغ از خرقه و سجاده و زنار شدیم

همه گفتند که: او عازم خمار شدست

کف زنان رقص کنان بر در خمار شدیم

چون بدیدیم که وصل تو بما می نرسد

با دل شیفته خوش بر سر زنهار شدیم

من چه گویم که: نسیمی ز وصال تو وزید؟

خار بودیم و لیکن همه گلزار شدیم

غیر تو با تو حجابست، بجایی نرسید

پشت پایی بزدیم از همه بیزار شدیم

پرتو روی تو بر چهره زردم افتاد

از صفای رخ تو قاسم انوار شدیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به حالی از مستی و بی‌خبری اشاره می‌کند که با صدای معشوق بیدار و هوشیار شده‌اند. عشق به معشوق سبب شده که از قید و بندهای دینی و دنیوی رهایی یابند و در میکده عشق غرق شوند. دیگران آنها را به خاطر مستی و حال خمارشان سرزنش می‌کنند، اما آنها خود را از این وضعیت راضی می‌دانند. زمانی که احساس می‌کنند به وصال معشوق نمی‌رسند، به دل‌مشغولی‌های دیگر رو می‌آورند. شاعری که نخست خار بوده، اکنون به زیبایی‌های گلستان عشق دست یافته و از حالتی از تنهایی و حجاب رهایی می‌یابد. در نهایت، نور روی معشوق زندگی‌اش را روشن کرده و به او جلا بخشیده است.