شمارهٔ ۴۷۷ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
لب مگز، عشوه مده باز، که ما مستانیم
گرچه مستیم ولی فن ترا می دانیم
چند گویی: ز کجا و چه نامی؟ برگو
بسر خواجه که ما نادره دورانیم
بی تو ماندیم، بتلخی همه ایام گذشت
ما درین قصه عجب مانده و چون میمانیم؟
هرچه باشد برود، عشق بماند جاوید
ما و این عشق دل افروز که جان در جانیم
عشق مست آمد و در خانه ما آتش زد
بس عجب نبود ااگر بی سر و بی سامانیم
با در دوزخ سوزان بتوان زیست مدام
بی تو فردوس برین را بجوی نستانیم
زنگ تقلید همه از دل قاسم برخاست
چون که در دایره نایره عرفانیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و حالاتی است که عاشق در غم و شوق معشوق به سر میبرد. شاعری از معشوق خود خواسته که برایش ناز و عشوه نرود، زیرا او و یارانش در مستی عشق غرق شدهاند و به خوبی از زیباییهای عشق آگاهند. او از معشوق میخواهد که به کنجکاویاش درباره ی نسبت و هویت او پاسخ دهد. شاعر به تلخی لحظات بدون معشوق اشاره میکند و میگوید که عشق همیشه باقی میماند، حتی اگر او در گرفتاری و بینظمی باشد. در نهایت، اشاره میکند که حتی در دشواریها، عشق به زندگی ارزش میدهد و این عشق به قدری عمیق است که ماندن در دوزخ هم برای او و یارانش قابل تحملتر از عدم وجود معشوق است.