شمارهٔ ۴۸۵ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
این سخن نیست به اندازه که من میگویم
من نمیگویم اگر چند که من میگویم
خود سخن چیست؟ بگو: قصه اسرار ازل
تو مپندار که من با تو سخن میگویم
خود سخن گوید و خود میشنود، غیر کجاست؟
این سخن را همه جا سر و علن میگویم
دایم از حضرت آن دوست سخن خواهم گفت
چون نگویم؟ سخن از حب وطن میگویم
در سماع فرح عشق تو خوش میباشم
همه در «تن تن تن » در «تن تن » میگویم
سر اسرار ازل را به بیان میآرم
وصف آن گوهر دریای عدن میگویم
بر خطا حمل مکن قول من، ای خواجه حکیم
وصف رخسارهٔ آن ماه ختن میگویم
بس عجب تشنهلبم، بهر تسلی دایم
سخن از لاله سیراب و سمن میگویم
من چو در لشکر عرفان تو منصور شدم
دایم از واقعه دار و رسن میگویم
پیش یعقوب ز یوسف خبری میآرم
با محمد سخن ویس قَرَن میگویم
چند گویید به قاسم که: سخن فاش مگو
قاسمی را چه گناهست؟ که من میگویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عمیق بودن کلامش اشاره میکند و میخواهد بگوید که آنچه میگوید تنها یک بیان ساده نیست. او از عشق و دوستی سخن میگوید و بیان میکند که این سخن خود به خود در حال گفتن و شنیدن است. شاعر به توصیف زیباییها و تجارب عرفانی میپردازد و از عشق و اشتیاق به صحبت میکند. او همچنین به شخصیتهای تاریخی و مذهبی اشاره میکند و به نوعی ارتباطش با این شخصیتها را نشان میدهد. در نهایت، شاعر بر این باور است که صحبتهایش غنی و پرمعناست و نیازی به برداشت منفی از آن نیست.