شمارهٔ ۴۹۴ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سامان عیش نیست درین دار پر فتن
ساقی، بیار باده مستان ذوالمنن
عشقست مونس دل و جان هر کجا که هست
در وقت جان سپردن و در گور و در کفن
صافی کشان صاف درین ره مطرفند
ما و شرابخانه و ساقی و درد دن
آن ساعتی که پیر مغان درد می کشد
با او جنس صاف حرامست دم زدن
دل طالب وصال تو پنهان و آشکار
جان عاشق جمال تو در سر و در علن
همراه عشق باش، که آب حیات اوست
همراز عشق شو، که مشاریست مؤتمن
چندان شراب ریخت که مست ابد شدیم
با دوست فارغیم ز اوصاف ما و من
نومید کل مباش، گر آن یار دلفریب
در وعده وصال کند ذکر لا و لن
با قاسمی حکایت حیرت ز حد گذشت
کان ماه دلفروز در آمد در انجمن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوعات عشق و زندگی میپردازد. او به حالت بیثمری زندگی اشاره کرده و از ساقی میخواهد تا شراب بیاورد تا از مستان لذت ببرند. عشق را منبع آرامش دل و جان میداند و بر این باور است که عشق باید در هر حالی در دل انسان وجود داشته باشد، حتی در لحظات مرگ. شاعر به اهمیت پیوستگی با عشق و زندگی سرشار از عشق اشاره کرده و میگوید که باید از خود گذشته و به وصال محبوب فکر کرد. او تأکید میکند که در آغوش عشق، انسان میتواند شاداب و سرمست باشد و از خصوصیات دنیوی رها شود. در نهایت با اشاره به محبوبی دلبری، از حالتی حیرتآور در عشق سخن میگوید.