نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۷ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بیا، ای یار سودایی، بیا، ای جان سرگردان

ازین سودا خبر داری، ز سودا آیتی بر خوان

بیا، ای جان «الله » خوان، مترس از موج و از توفان

مگر گوهر بدست آری ازین دریای بی پایان

بیا، با فر سلطانی، بیار آن جام روحانی

ز فیض جام «سبحانی »، مرا از خویشتن بستان

بیا، ای عشق سلطان وش، زدی بر جان ما آتش

چه سان آتش؟ از آن آتش، که یک شعله است ازو نیران

ببازم عاقبت جان را، طریق کفر و ایمان را

به پیش زلف و روی او، اگر کفرست، اگر ایمان

بسلطانی رسید این دل، ز سودای تو ورزیدن

زهی سلطان! زهی سلطان! زهی سلطان! زهی سلطان!

بهر جانب که می جویم، تویی حاضر، تویی ناظر

اگر در حضرت واجب، اگر در خطه امکان

ز هر جایی که پرسیدم، همین بشنیدم و دیدم :

ز شوق او مستند، اگر درویش اگر سلطان

اگر پرسند از قاسم که: آن مه را کجا دیدی؟

درین بستان، در آن بستان، درین بستان سرمستان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و جستجوی معشوق پرداخته و از او دعوت می‌کند که بیاید. او از حال درونی خود و دلتنگی‌اش سخن می‌گوید و می‌خواهد از دریای عشق و پیوند معنوی بهره‌مند شود. شاعر به زیبایی و سلطنت معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که این عشق، آتش را در وجودش روشن کرده است. او در نهایت به این نتیجه می‌رسد که عشق معشوق فراتر از کفر و ایمان است و در هر جایی به دنبال اوست و عشق او را در تمام وجودش حس می‌کند.