شمارهٔ ۵۱۶ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دوست در مجلسست و جان در جان
این جرس از چه می کند افغان؟
ساقیا، رطل می گران تر کن
سرمستان شنو هم از مستان
این شراب خدا ز یک جامست
باده یک، نشأئه صد هزار جهان
هله! ای عشق هادی و مهدی
که تویی اصل جوهر انسان
دو سه جام دگر تصدق کن
کز خمار آمدم بجان، ای جان
تا بگویم ز ملک و از ملکت
تا بگویم ز واجب و امکان
گفت: قاسم بیا، عنان درکش
کس نداند زبان این مرغان
سرمگو، کاحمقان فراوانند
که ندانند حجت و برهان
دو سه روزی دگر تحمل کن
که ندارد حدیث ما پایان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی نشئگی و عشق است. شاعر در جمع دوستانش حضور دارد و با احساساتی عمیق به سرودن پرداخته است. او با استفاده از تشبیهات و تصاویر زیبا، به سرمستی و شراب به عنوان نمادی از عشق و روح الهی اشاره میکند. در اینجا، عشق به عنوان جوهر انسانیت معرفی شده و شاعر از ساقی میخواهد که شراب بیشتری بریزد تا این حالت سرمستی ادامه پیدا کند. او همچنین به دوستی و یگانگی میان انسانها اشاره میکند و از دیگران میخواهد که به حرفهای عمیق او توجه کنند. این شعر به شدت بر روی عشق و وجود انسانی تأکید میکند و بیانگر حالتی روحانی و عاطفی است.