نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴۵ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عید و بر قندان تویی، ای جان جان جان من

صد هزاران جان فدای عید و بر قندان من

من در آن حسن جهانگیر تو حیران مانده‌ام

وز جنون من جهانی مرد و زن حیران من

همچو ذره در سماع آیند پیش آفتاب

گر به کوی عاشقان آیی، که کو مستان من؟

از وصالت جان فنا شد، دل به کام خود رسید

زان کرامت‌ها چه کم؟ ای گنج بی‌پایان من

نیک مهجورم، مگر وصلت به فریادم رسد

تا حیاتی یابد از تو جان سرگردان من

ای سرور جان من از آتش سودای تو

ای کمال دین من وی رونق ایمان من

پای تا سر قاسمی مستغرق احسان تست

کان احسان‌ها تویی، شاباش، ای سلطان من!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و اشتیاق شاعر به معشوق می‌پردازد. شاعر معشوق را به عنوان عید و مظهر خوشبختی خود معرفی می‌کند و جان خود را فدای او می‌کند. او از زیبایی‌های معشوق حیرت‌زده است و احساسات عمیق خود را در مورد عشق و وصال بیان می‌کند. شاعر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که تنها با وصال معشوق، زندگی واقعی و معناداری پیدا می‌کند. او معشوق را منبع الهام و آرامش خود می‌داند و او را به عنوان سلطان و گنجی بی‌پایان توصیف می‌کند که همواره در فکر و دل شاعر است.