نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶۱ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

باده کهنه گیر و شیشه نو

دلق و تسبیح کن بباده گرو

گر ندانی تو قدر شاهد و می

سر خود گیر، ازین دیار برو

گر خیال حبیب رهبر نیست

بخیالات خویش غره مشو

عشق اگر نیست همره تو،چه سود

گنج قارون و ملک کیخسرو؟

عاشقانیم و کشته معشوق

همه عالم بپیش ما بد و جو

هر چه را کشته ای همان دروی

نوبت حاصلست و وقت درو

قاسمی،نوبت وصال رسید

بگریز از فراق و دو، دو، دو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره اهمیت عشق و لحظات زندگی است. شاعر به ما می‌گوید که باید از فرصت‌ها استفاده کنیم و از زندگی و عشق لذت ببریم. اگر به ارزش عشق و معشوق پی نبریم، بهتر است از آن دیار دور شویم. همچنین اشاره می‌کند که در غیاب عشق، ثروت و قدرت هیچ ارزش واقعی ندارند. در نهایت، شاعر از عاشقان می‌خواهد که در این زمانه به وصال معشوق برسند و از فراق دور شوند.