شمارهٔ ۵۹۵ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
می کشد آن حبیب فرزانه
چشم را سرمه، زلف را شانه
می رود در فضای ملک وجود
«اینما کان » و «حیث ما کانه »
مست و طناز و سرفراز و ملیح
هر کرا دید داد پیمانه
گر نه از جام اوست مستی جان
چیست این نعرهای مستانه؟
زاهدان را صوامع و تسبیح
عاشقان را شراب و می خانه
بهوای تو دایم این دل مست
گاه شمعست و گاه پروانه
قوت هرکس بقدر همت اوست
طفل را شیر و مرغ را دانه
سخن از دوست گو، ز غیر مگوی
بگذر از قصهای افسانه
گر نقاب از جمال بردارد
قاسمی جان دهد بشکرانه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و جذبهی محبوبی است که دل را در تسخیر خود دارد. شاعر به زیبایی و دلپذیری محبوب اشاره میکند و میگوید که او همچون سرمهای بر چشمها و شانهای بر زلفهاست. محبوب به هرجا که برود، عشق و مستی را به همراه دارد و این احساس را به دیگران نیز منتقل میکند. زاهدان به عبادت و تسبیح میپردازند، ولی عاشقان از شراب و میخانه لذت میبرند. دل شاعر همچون شمع و پروانه به سوی محبوب کشیده میشود و در نهایت عشق او را بالاترین ارزش و قوت میداند و میگوید که باید در مورد دوست سخن گفت و از داستانهای بیاساس دوری جست. اگر محبوب از نقاب خود کنار برود، جان انسان نیز شکرگزار خواهد بود.