شمارهٔ ۶۰۴ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل ز من برداشت یار مهربان، واحسرتی
دشمنی کردند با من دوستان، واحسرتی!
عهد من بشکست، جانم سوخت، مهر از من برید
با من این کرد او بقول دشمنان، واحسرتی!
آستین بر من فشاند آن دلبر پیمان شکن
رخت ما را مینهد بر آستان، واحسرتی!
درد آن دارم که: چون دلبر کند از ما کنار
با که خواهد کرد دست اندر میان؟، واحسرتی!
راست میگویم: چو با من شیوه کج می رود
راستش ناید بحق راستان، واحسرتی!
دشمنی کردند با من دوستان، از بخت بد
این حکایت در جهان شد داستان، واحسرتی!
قاسمی را آه سرد از دل برآمد، کان نگار
میل دل دارد بمهر دیگران، واحسرتی!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس عمیق خود درباره وفاداری و betrayal صحبت میکند. او با حسرت به این مینگرد که یار مهربانش دلش را از او گرفته و دوستانش نیز به او خیانت کردهاند. شاعر از شکستن عهد و جدایی صحبت میکند و میگوید که دوستش با او رفتار نا روا انجام داده است. او از درد و رنجی که با جدایی دلبرش تجربه میکند، گلهمند است و نگران است که اگر دلبرش از او جدا شود، چه بر سرش خواهد آمد. در نهایت، او تأکید میکند که دوستانش به بدی با او رفتار کردهاند و این واقعیت، تبدیل به داستانی تلخ در زندگیاش شده است.