شمارهٔ ۶۴ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جان عالم تو و این قصه ز جانت پیداست
یار من، جان منی و جان جهانت بفداست
شور عشقت ز جهان جان مرا یکتا کرد
این چه شورست که از عشق تو اندر سر ماست؟
هرکرا نور یقین رهبر و همراه بود
دامنش تر نشود گر همه عالم دریاست
گر ترا عین یقین هست ببینی بیقین
عشق از غره پیشانی جانان پیداست
نتوانم که دل از دوستیش بردارم
که میان من و دلدار همه صدق و صفاست
گفت: آن یار کجا هست و کجایش جویم؟
گفتم: ار طالب راهی چو ببینی همه جاست
گفتم: ایدوست، ز هجران بوصالت چندست
گفت: هیهات، که از حد سمک تا بسماست
یار آن زلف دل افروز برافشاند ز دوش
در دو عالم بدمی شور قیامت برخاست
گر بلایی بسرآید تو مترسان دل را
مذهب قاسم دل خسته بلاعین عطاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عمیق عشق و تعلق خاطر شاعر به معشوق میپردازد. شاعر از شور و اشتیاق فراوانی که از عشق معشوق در دلش بوجود آمده سخن میگوید و میفهماند که این اشتیاق به گونهای است که حتی تمامی دنیا برای او بیاهمیت میشود. همچنین، شاعر به یقین و حقیقت عشق اشاره میکند و میگوید که عشقش به معشوق آنقدر عمیق است که نمیتواند از آن فاصله بگیرد. در ادامه، شاعر به سوالات معشوق پاسخ میدهد و میگوید که او به نوعی در هر جا و هر زمانی حاضر است. در نهایت، به بلایای ناشی از عشق اشاره میکند و با امید و ایمان به اینکه عشق او به معشوق میتواند همه چیز را تحمل کند، این مضامین را بیان میکند.