نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۶۰ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

صلای کافری و غارت مسلمانی

در آن زمان که ز رخ زلف را برافشانی

بدام زلف تو افتاده است این دل من

گذشت عمر عزیزم درین پریشانی

فغان و نعره برآید ز عالم و آدم

اگر تو سلسله عشق را بجنبانی

اگر ز مشرب عذبی ز جان و دل بشنو

صدای بانگ «اناالحق » صفیر «سبحانی »

کنون که وقت رحیلست دل بحق بسپار

که میر طبل فرو کوفت کوس سلطانی

اگر تو مرده نه ای، روبروی جانان آر

که زنده دل شوی از جلوهای ربانی

ز قاسمی نفسی گر قبول خواهی کرد

بهیچ حال نرنجی و هم نرنجانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن به احساسات عاشقانه و پریشانی خود اشاره می‌کند. او به زلف محبوب اشاره دارد که دل او را به دام انداخته و عمرش در این عشق سپری شده است. فریادی از عالم و آدم برمی‌خیزد اگر محبوب در عشق دخالت کند. او به مفهوم حق و حقیقت اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که باید دل را به حق بسپارد. در پایان، او از محبوب می‌خواهد که نرنجاند و خود را در قاسمی عشق بیابد تا دلش زنده شود.