نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۶۶ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تراست ناز، که سلطان حسن و تمکینی

مرا هزار نیاز و هزار مسکینی

چه آتشی تو؟ که دل را تمام سر تا پای

ز سوز تا نگدازی، ز پای ننشینی

مگر که مصلحت کار من درین دیدی؟

که هیچ مصلحت کار من نمی بینی

لبت چو در سخن آمد، بگاه لطف و بیان

گدای شیوه او شد شکر بشیرینی

سخن ز عقل نهان پیش عاشقان میرفت

بخنده گفت: «نعم،کلهم مجانینی »

مرا تو قبله دینی، بعاشقان برسان

که خیر باد! «لکم دینکم ولی دینی »!

دعای قاسم بیچاره از کرم بپذیر

بجان تو، که دعایی و جان آمینی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق عاشقانه شاعر پرداخته و به حالت‌های درونی او اشاره دارد. شاعر از عشق و نیازهای خود سخن می‌گوید و به سلطان حسن و تمکین او اشاره می‌کند که باعث به وجود آمدن آتش عشق در دلش شده است. او به ناتوانی خود در درک مصلحت کارش اشاره می‌کند و در عین حال از شیرینی گفتار معشوق و تاثیر آن بر دلش سخن می‌گوید. همچنین، او از این که معشوق باید راهنمایی برای عاشقان باشد صحبت می‌کند و در پایان درخواست دعایی از سوی خود را مطرح می‌سازد. به طور کلی، این شعر نمایانگر عشق عمیق، نیاز به توجه و دعا از سوی معشوق است.