شمارهٔ ۶۷۸ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
دل ما بغمزه بردی، رخ مه نمی نمایی
بکجات جویم، ای جان، ز که پرسمت؟ کجایی؟
بگشا نقاب و آن رو بنما بما،که ما را
بلب آمدست جانها ز مرارت جدایی
بنماند جانم از درد و بماند تاا قیامت
بمن اسم جان سپردن،بتو رسم دلربایی
نه چنان خراب و مستم،که توان مرا کشیدن
ز طریق عشق و رندی،بصلاح و پارسایی
نفسی نقاب بگشا:دل و دین ببر بغارت
که دمی خلاص یابم ز غم منی و مایی
من اگر جفاست کارم، بتو بس امیدوارم
بجز از تو کس ندارم، که تو معدن وفایی
ز سر نیاز گفتم که :گدای تست جانم
بکرشمه گفت :قاسم،تو گدای پادشایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از معشوقی سخن میگوید که دل شاعر بهواسطه زیباییاش دچار غم و اندوه شده است. شاعر از معشوق میخواهد که چهرهاش را نشان دهد تا غم جدایی را فراموش کند. او از درد جدایی و فراق مینالد و از معشوق خواستار رحمت و نگاه لطف است. شاعر خود را در حالت عشق و مستی توصیف میکند و امیدش به وفای معشوق است، زیرا جز او کسی را ندارد که به او تکیه کند. در نهایت، او خود را گدای معشوق میداند و به نوعی درخواست توجه و بخشش میکند.