شمارهٔ ۶۷۹ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
زلف را شانه زن، که رعنایی
چشم را سرمه کش که زیبایی
فتنه برخاست،دل یقین دانست
که تو سر فتنهای غوغایی
پرده ما دریده ای صد بار
وز پس پرده روی ننمایی
تو بدان زلف و رو، بروز و بشب
فتنه عاشقان شیدایی
عشق ورزیدی از برای نجات
روز پیری و گاه برنایی
جان و دل مست حیرتند مدام
که نه با مایی و نه بر مایی
قاسم از وجد و سور ننشیند
جان ما نای و یار ما نایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت محبوبی پرداخته است که با زلف و چشم خود دلها را میرباید. شاعر به وصف فتنه و آشفتگی ناشی از عشق میپردازد و تأکید میکند که این زیباییها باعث شدهاند که دلها دائماً در حیرت و شگفتی بمانند. همچنین، اشارههایی به جدایی و ناپیدایی معشوق شده و نشاندهنده حالتی است که عشق همواره دلها را مشغول و پر از شوق نگه میدارد. در نهایت، شاعر دلالت میکند که عشق و زیبایی همواره در زندگی انسانها نقش مهمی بازی میکنند.