نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دیده ام تا بر رخ آن گل عذار افتاده است

اشک سرخم بر رخ زرد آشکار افتاده است

هر کسی را اختیاری هست در عالم، مرا

عشق او بر هر دو عالم اختیار افتاده است

مست و حیران و خرابم از کمال حسن یار

تا دو چشم نرگسینش در خمار افتاده است

گفتمش: عمر عزیز، آخر خرابم از غمت

ز آتش عشق توام جان در شرار افتاده است

از کمال کبریا محبوب سویم ننگریست

گفت: ما را چون تو هر جا صد هزار افتاده است

گفتم : آخر جز پریشانی ندارم هیچ کار

تا مرا با زلف مشکین تو کار افتاده است

گفت: قاسم، بر سر خاک مذلت پیش من

چون تو بسیاری پریشان روزگار افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به درد و رنج عاشقانه شاعر اشاره دارد. شاعر از زیبایی و جذابیت محبوبش سخن می‌گوید که بر دل و جان او تاثیری عمیق گذاشته است. او از اشک‌ها و غم ناشی از عشقش می‌نالد و احساس می‌کند که در دلش آتش عشق شعله‌ور است. شاعر به حسرت و نادرستی زندگی‌اش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که در میان هزاران عاشق، احساس پریشانی دارد. همچنین به این نکته پرداخته شده که عشق بر زندگی و سرنوشت او تسلط دارد و او در این حال، بی‌کار و سرگردان مانده است. در نهایت، شاعر در چهارچوبی از ناامیدی و حسرت به وضعیت خود اشاره می‌کند.