نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۹ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شفای جان مرا چیست؟ کز من آزردست

کنون که خون دلم ریخت، جان و دل بر دست

فغان من همه زآنست کآن حبیب قلوب

هزار پرده درید و هنوز در پردست

بگو بفاضل عالی جناب، مفتی شهر

چه سود لقلقهای زبان؟ چو دل مردست

عظم مست و خرابم، ندانم: ایساقی

که جام باده من جنس صاف یا دردست؟

ز ابر علم تقلید برف میبارد

از آن سبب نفس زاهدان چنین سردست

بجان و دل نفسش را قبول باید کرد

کسی که در ره تحقیق گرم و دل سردست

بساز، قاسم بیچاره، با جفای حبیب

که جان و دل ببلاهای عشق پروردست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج خود سخن می‌گوید و از آسیب‌هایی که از عشق متحمل شده است، شکایت می‌کند. او به عشق و حبیبش اشاره می‌کند که جان و دل او را آزار داده و در عین حال به تحقیقی عمیق و واقعی در مورد احساسات و تجارب انسانی تأکید می‌کند. شاعر از زاهدان و علم تقلیدی انتقاد می‌کند و پیشنهاد می‌دهد که برعکس، باید به احساسات واقعی توجه کرد. در نهایت، او به حال قاسم اشاره می‌کند که در وضعیت سختی به سر می‌برد و عشق برایش درد و رنج به ارمغان آورده است. شاعر به دنبال شفای دل خود است و از بی‌حالی و سردی در زندگی رنج می‌برد.