شمارهٔ ۹۱ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
روی زمین لعل بدخشان شدست
جرعه ما قلزم و عمان شدست
ذره ما شد همگی آفتاب
عقل درین واقعه حیران شدست
کس نشنیدست و ندیدست این
مورچه ای را که سلیمان شدست
هرکه ازین جرعه چشد قطره ای
بنده او خسرو و خاقان شدست
گر نظری هست، ببین جان ما
تن همه جان، جان همه جانان شدست
حسن و وفا هر دو بهم ساختند
کار جهان جمله بسامان شدست
جان و دل قاسمی از شوق دوست
مغرب سر، مشرق عرفان شدست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی بیانگر تحولات عمیق و معنوی در جهان و انسان است. شاعر به توصیف لحظاتی شگفتانگیز میپردازد که در آن، ذرات کوچک به چیزی بزرگ و درخشان تبدیل میشوند. مفهوم "جرعه" به نوعی تجربهای خاص اشاره دارد که به فرد حالتی از عشق و وفاداری میدهد و او را به مقام والایی میرساند. هر کسی که از این تجربه بچشد، به مقام پادشاهی میرسد. در نهایت، شاعر به ارتباط معنوی و وحدت جان و دل در عشق به دوست اشاره کرده و از همسانی حسن و وفا صحبت میکند. این شعر نشاندهندهی تلاقی دو عالم مادی و معنوی و نظم جهانی است.