شمارهٔ ۱۰۴ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
به هر نفس دلم از داغ یار لرزد و ریزد
چو برگ گل که ز باد بهار لرزد و ریزد
بیا که بی گل روی تو اشگم از سر مژگان
چو شبنمی است که از نوک خار لرزد و ریزد
به هم رسان ثمری زین چمن که شاهد دنیا
شکوفهای است که از شاخسار لرزد و ریزد
ز آب دیده به راهت همیشه کاسه چشمم
چو جام پر به کف رعشهدار لرزد و ریزد
برون خرام که وقت است لالههای چمن را
ز شوق روی تو رنگ از عذار لرزد و ریزد
گرفته پای کسی این دو روز عمر به خونم
که از لطافتش از کف نگار لرزد و ریزد
نهاده تازه نهالی قدم ز لطف به چشمم
که پیش جلوه او سرو، زار لرزد و ریزد
بس است این همه قصاب آبروی تو دیگر
در این زمانه بیاعتبار لرزد و ریزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود برای یار سخن میگوید. او دلش به شدت برای معشوق میلرزد، مانند برگ گل که در باد میرقصد. شاعر خواهان حضور یار است و میگوید اشکهایم به خاطر نبودن او مانند شبنم روی خار میریزد. او به زیباییهای طبیعی اشاره میکند و میگوید که حضور یار باعث شادابی و رنگین شدن زندگیاش میشود. در نهایت، شاعر احساس ناتوانی و درد خود را در مواجهه با فراق و بیاعتباری زندگی بیان میکند و از آثار عشق بر روح و جسمش میگوید.