نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۷ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در حدیث لعلش آتش از زبانم می‌چکد

چون برم نام لبش شهد از لبانم می‌چکد

این‌قدر من آرزو دارم که گر بفشاری‌ام

اشک حسرت همچو مغز از استخوانم می‌چکد

حاصل کشت مرادم غیر داغ از ژاله نیست

بس به جای آب خون از آسمانم می‌چکد

از نگاه چشم مست کیست کامشب تا به صبح؟

زهر چون شبنم به روی گلستانم می‌چکد

از کمان غمزه ترکی در این گلشن‌سرا

غنچه چون پیکان ز چشم باغبانم می‌چکد

بسته‌ام دل بر پری‌رویی کز اینجا تا به مصر

بوی یوسف از غبار کاروانم می‌چکد

در رهش قصاب من آن گوسفند لاغرم

کاب چشم گرگ از چوب شبانم می‌چکد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر با شعری از شاعر درباره عشق و آرزوهایش سروکار دارد. شاعر از آتش عشق و تأثیر آن بر زبان و لبانش می‌گوید و حسرت و اشک را به مغز و استخوانش تشبیه می‌کند. او همچنین به دلتنگی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که جز درد و حسرت، محصول دیگری از عشق به دست نیاورده است. زیبایی و درد ناشی از عشق در دل او جاری است و از نگاه محبوبش به شدت تحت تأثیر قرار گرفته است. شاعر به عشقش که او را به یاد یوسف می‌اندازد و دل پر از آرزوهایش را به تصویر می‌کشد. در نهایت، او خود را به گوسفند لاغری تشبیه می‌کند که در پی عشقش، همواره در معرض خطر است.