نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۸ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

برافکندی ز رخ تا پرده ظلمت از جهان گم شد

نمودی چهره تا خورشید را نام و نشان گم شد

به هنگام جواب ار ببینم خاموش معذورم

که چون گفتی سخن در کامم از حسرت زبان گم شد

نمی‌دانم دلم را خط به غارت برده یا خالش

همین دانم که ما بودیم و او دل در میان گم شد

به قصدم داشت ترکی در کمان تیری ندانستم

که بیرون رفت از دل ناوکش یا در نشان گم شد

به غربت کرده‌ام خو، مرغ دست‌آموزِ صیادم

وطن کی می‌شناسم بیضه‌ام در آشیان گم شد

بیابانی‌ است مالامال دل تا خیمه لیلی

بسا مجنون سرگردان در این ریگ روان گم شد

ز خود گر می‌روی وقت است فرصت را غنیمت دان

که اینک در نظر قصاب گرد کاروان گم شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و غمگینی می‌پردازد که ناشی از دوری و فقدان است. شاعر از غم و افسردگی ناشی از گم شدن عشق و هویت خود سخن می‌گوید. در این شعر، تصاویری از ظلمت و غربت، گم شدن نشانه‌ها و احساسات، و جستجوی معنا در میان احساسات ناامیدی و دلشکستگی مطرح می‌شود. شاعر به یادآوری خاطرات و جستجوی عشق و وطن پرداخته و اشاره می‌کند که در این مسیر، بسیاری از چیزها در دل و ذهنش گم شده‌اند. در آخر، او تأکید می‌کند که فرصت‌ها را غنیمت بشمارد زیرا زمان در حال فرار است.