نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۳ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قوّتی نه در تن من نه توانی مانده بود

کافرم گر بی تو در جسمم روانی مانده بود

تا چو شاهین نظر کردی سفر از دیده‌ام

بی تو مژگانم تهی چون آشیانی مانده بود

تا به طوف مشهد از چشمم نهادی پا برون

جویبار دیده بی سرو روانی مانده بود

رو به هر منزل که می‌رفتی دل غمدیده‌ام

بر سر فرسنگ چون سنگ نشانی مانده بود

آرزویی بود کز شوق جمالت داشتم

بی وصالت در تنم گر نیم جانی مانده بود

بود بهر آنکه به گویم دعای دولتت

گر به کامم شام هجرانت زبانی مانده بود

در رهت منزل به منزل دیدهٔ پر حسرتم

هر قدم چون نقش پای کاروانی مانده بود

در رکابت بود صبر و عقل و هوش و جان و دل

پیکرم برجا چو مشت استخوانی مانده بود

بی تو ای خورشید عالمتاب آمد بر سرم

آنچه از روز جدایی داستانی مانده بود

صورت احوال قصاب از که میپرسی که چیست

بر سر راه فراقت ناتوانی مانده بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حال و روز خود در غیاب معشوقش می‌گوید. او احساس خستگی و ناتوانی دارد و زندگی‌اش بی‌معنی به نظر می‌رسد. هر جا که می‌رود، یاد معشوق در دلش می‌ماند و به شدت از جدایی رنج می‌برد. او همچنان آرزوی وصال دارد و به خاطر دوری از معشوق، روحش خالی و جسمش بی‌انرژی شده است. تمام احساساتش را در این شعر بیان می‌کند و به بررسی درد و غم ناشی از فراق می‌پردازد.