شمارهٔ ۱۴۳ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل من چون به هوای سفری برخیزد
مشت خاکی است که از رهگذری برخیزد
میشود دام هوا بهر گرفتاری او
زآشیانم اگر افتاده پری برخیزد
بر زمین چون گذری گوشه چشمی میدار
شاید از راه تو صاحبنظری برخیزد
پا مزن بر من دلسوخته زآن میترسم
که ز خاکسترم آن دم شرری برخیزد
پر مکرر شده خوب است که زین بعد فلک
بنشیند به زمین تا دگری برخیزد
خوبرویان چو گلش بر سر خود جای دهند
هر که چون غنچه ز یک مشت زری برخیزد
خبر از داغ دل لاله نداری قصاب
مگر از خاک تو خونین جگری برخیزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
سخن از دل آدمی است که به یاد سفر و آرزوهایش برمیخیزد. دل به قدری درگیر این حس است که مانند خاکی میماند که از بیخیالی و گذر زمان برمیخیزد. در این میان، مرگ و رنج، او را در دام خود میزند و از آشیانش جدا میسازد. گاهی امید دارد که با گذر از زمین، شاید از عشق و دوستی خبر تازهای بیابد. او از بیتوجهی و نادیدهگرفتن کسی که دلتنگش است، میترسد؛ چرا که ممکن است در درونش آتش عشق شعلهور شود. به همین ترتیب، او از فلک میخواهد که اجازه دهد دیگران نیز بتوانند از زمین برخیزند و بر روی خود زیبا شوند. در پایان، اشاره به دلهای سوخته و درد عاشقانه دارد که تنها با یاد معشوق به زندگی برمیگردند.