نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۴ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عشق داد از درد او هر لحظه پیغام دگر

عمر گر باقی ست می‌گیریم سرانجام دگر

تا سر زلف تو پرچین است ای صیاد دل

حاش لله گر بگیرم حلقه دام دگر

ای انیس جاودانی من زبانم لال باد

غیر نامت گر برانم بر زبان نام دگر

چون توام دادی در اول ساقیا جامی چنان

آرزو دارم که گیرم از کفت جام دگر

صبح روشن گشت و ما را مطلبی حاصل نشد

با غمت امروز می‌سازیم تا شام دگر

روزها بگذشت بر قصاب و درددل نکرد

می‌گذارم شکوه آن را به ایام دگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دردهایش سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که هر لحظه عشق او پیغامی جدید از درد می‌آورد و اگر عمر باقی باشد، امیدوار است که سرانجام خوشی حاصل شود. شاعر به معشوقه‌اش اشاره کرده و می‌گوید که تا وقتی زلف او در دسترس است، هرگز به دام دیگران نخواهد افتاد. همچنین اعلام می‌کند که کسی جز محبوبش نباید بر زبانش بیفتد و برای او از دیگری چیزی نمی‌خواهد. شاعر در دلش آرزو دارد که از محبوبش جام دیگری بگیرد و از ناهماهنگی‌های روزگار در عذاب است، اما تصمیم دارد با غم عشقش تا شام دیگر زندگی کند و شکایتش را به روزهای دیگر بسپارد.