نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۵ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آب شد دل دست و پا از من نمی‌آید دگر

قطره شد دریا شنا از من نمی‌آید دگر

دیده شد تا هم‌نشین با چشم مست سرمه‌دار

لب فرو بستم صدا از من نمی‌آید دگر

چون حباب از تنگ ظرفی در تو ای دریای حسن

یک نفس بودن جدا از من نمی‌آید دگر

بی تو‌ام غمگین‌تر از شام غریبان، همچو صبح

خنده دندان‌نما از من نمی‌آید دگر

می‌کنم رنگین به خون خویشتن سرپنجه را

خواهش رنگ حنا از من نمی‌آید دگر

کرده‌ام راضی به بوی استخوانی خویش را

طعمه جویی چون هما از من نمی‌آید دگر

هجر را قصاب تدبیری به غیر از وصل نیست

فکر درد بی‌دوا از من نمی‌آید دگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل با بیان احساسات عمیق خود نسبت به معشوق، از ناامیدی و درد جدایی سخن می‌گوید. او اشاره می‌کند که دیگر نمی‌تواند به زندگی و خوشی‌ها بپردازد و در فقدان محبوب، همه چیز برایش تیره و تار شده است. شاعر از بی‌احساسی و ناتوانی در بیان احساسات و شادی در غیاب معشوق می‌گوید و به طور کلی، حس نقصان و یأس را در عشق تجربه کرده است. عشق او به گونه‌ای است که هر نشانه‌ای از خوشی و زندگی را از او گرفته و تنها درد و غم را برایش باقی گذاشته است.