نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۴ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به پاسبانی یک قطره آب گوهر خویش

به هر دو دست نگهدار چون صدف سر خویش

خوش آن زمان که به قصد هوای کشور خویش

گهی برون ز شکاف قفس کنم سر خویش

نشد نشاط نصیبم چو صید دام شدم

مگر به وقت طپیدن به هم زنم پر خویش

گهی بداد ز دستم گهی بدرد از پا

چه‌ها نمی‌کشم از دست نفس کافر خویش

رود چو خامه سرش یک قلم به باد فنا

قدم هرآنکه گذارد برون ز مسطر خویش

عجب مبین که سر ما به آسمان ساید

از آنکه داغ تو را کرده‌ایم افسر خویش

تو قدر دل چه شناسی که در محیط، صدف

چه احتمال که داند بهای گوهر خویش

ز جور دهر به تنگ آمدم بسی قصاب

بریم درددل خویش را به داور خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره زندگی و ارزش وجودی می‌پردازد. شاعر به نگهداری از خود و ذات خویش مانند صدفی که مروارید را درون خود دارد، اشاره می‌کند. او از نارسایی‌ها و دردهایی که در زندگی تجربه کرده، سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه نفس و مشکلات زندگی او را به چالش کشیده‌اند. همچنین، شاعر به عشق و دلبستگی‌ای که به معشوق خود دارد، اشاره می‌کند و در نهایت، از فشارهای زندگی و جفاهای روزگار می‌نالد و خواستار داوری برای رفع دردها و دلخوری‌های خود می‌شود.