نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عشقت چو شمع سوخت سراپا تن مرا

چون موم و رشته پیرهن و دامن مرا

سوز درون گداخته از بس که جان من

با هم شمرده تن نخ پیراهن مرا

من عندلیب گلشن تصویر گشته‌ام

در کار نیست آب و هوا گلشن مرا

موری به کام دانه‌ای از حاصلم برد

کو برق تا به باد دهد خرمن مرا

چون آتشی که میل به خاشاک می‌کند

عشق تو می‌کشد سوی خود دامن مرا

ای دیده باد‌دستی بی‌صرفه درگذار

خالی مکن ز خون جگر معدن مرا

غیر از هما که طعمه شدش استخوان من

پیدا نکرده است کسی مسکن مرا

من صیدم و رضا به قضای تو داده‌ام

بیرون ز طوق خویش مکن گردن مرا

در واجبات عشق همین بس کز آب تیغ

تعلیم داده دست ز جان شستن مرا

دیدم تو را و دست و نگاهم ز کار رفت

محروم ساخت وصل تو گل‌چیدن مرا

غیر از زبان که محرم غم‌خانه دل است

قصاب پی نبرد کسی مخزن مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و تأثیر عمیق آن بر وجودش سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که عشق همچون شمعی، وجودش را می‌سوزاند و او را به موم و دامی نرم و تسلیم تبدیل کرده است. او احساس می‌کند که عشقش به معشوق، جانش را به شدت می‌سوزاند و به او وابسته کرده است. شاعر به تصویر یا عندلیب گلشنی تبدیل شده که به شدت به زیستگاه خود متصل است، اما معشوقش را نمی‌تواند از وی دور کند. او احساس می‌کند که عشقش مانند آتش، او را به سوی خود می‌کشاند و در عین حال دیگران، از جمله چشمش، نمی‌توانند از درد او آگاه شوند. در نهایت، شاعر حس می‌کند که به قضا و قدر عشق راضی بوده و نمی‌خواهد از آن جدا شود، و بیان می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند خود واقعی او را درک کند و تنها زبانش گواه درد دلش است.