شمارهٔ ۲۱ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چند روزی شد که حیرانم نمیدانم چرا
رفت بیرون از بدن جانم نمیدانم چرا
در شگفت استم که همچون صبح بیخود دمبهدم
چاک میگردد گریبانم نمیدانم چرا
گشتهام با آن که چون ماهی شناور در سرشک
در میان آب بریانم نمیدانم چرا
بدتر از این آن که چون شب شد نمیگردد دمی
آشنا مژگان به مژگانم نمیدانم چرا
وین از آن بدتر که در هر جا نشستم همچو شمع
تا سحر گریان و سوزانم نمیدانم چرا
نه همآوازی که گویم شرح دل نه همدمی
همچو نی هر لحظه نالانم نمیدانم چرا
گوسفند او منم قصاب در این انتظار
مینماید دیر قربانم نمیدانم چرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به حالتی از perplexity و سرگردانی اشاره میکند که نمیداند چرا روحش از تن جدا شده و در درونش شعلهور است. او به نوعی بیحالی و افسردگی دچار است و احساس میکند مانند شمعی در حال سوختن و گریان است. همچنین از تنها بودن و نداشتن همصحبتی برای بیان احساساتش گلایه دارد. مقایسههای مختلفی مثل ماهی در آب و گوسفند در برابر قصاب به تصویر میکشد، بازگوکننده وضعیت ناامیدی و انتظار اوست. او در تمامی این حالات، هیچ دلیلی برای این احساساتش پیدا نمیکند.