نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۲ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

من که در بزم تو دارم راه پایی همچو شمع

می‌کنم پیدا برای خویش جایی همچو شمع

نیست قدری شمع را چون آفتاب آید برون

پیش رخسار تو کی دارم بهایی همچو شمع

هر کجا سوزان نشینم در صفات حسن تو

با زبانی آتشین گویم ثنایی همچو شمع

می‌گذارم ز آتشی بر خویش و می‌لرزم به هم

تا چو ماهی می‌کنم در خود شنایی همچو شمع

از گریبان گر سری چون شعله بیرون می‌کنم

چاک می‌سازم به سر گاهی قبایی همچو شمع

نیست دوشم زیر بار منت هر ناکسی

من که از پهلوی خود دارم ردایی همچو شمع

می‌شوم سوزان و می‌گریم به حال خویشتن

می‌کنم در سوختن گاهی حیایی همچو شمع

چون توانم سوختن قصاب امشب تا به صبح

من که در بزم بقا دارم فنایی همچو شمع

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به تشبیه خود به شمع می‌پردازد و احساسات و حالاتی را که در بزم عشق تجربه می‌کند، بیان می‌کند. او می‌گوید که همان‌طور که شمع در برابر نور آفتاب بهایی ندارد، او نیز در مقابل زیبایی معشوقش ارزشی ندارد. شاعر با سوزانیدن خود و بیان مدح و محبت نسبت به معشوق، نشان می‌دهد که زندگی‌اش به عشق او وابسته است و از سوختن به خاطر عشق ابایی ندارد. او در این مسیر به زیبایی و شوقی که در خود دارد، می‌پردازد و احساساتی چون درد و مذلت و همچنین نبرد با خود را به تصویر می‌کشد. در نهایت، او نشان می‌دهد که در این بزم عشق، از خود گذشتگی و فنا را برای معشوق لازم می‌داند.