نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۶ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گشت آن روزی که پیدا در سرم سودای عشق

شد تهی از عقل تا خالی نماید جای عشق

از نزولش دارد او شوقی که سر تا پای من

می‌شوم هر دم بلاگردان سر تا پای عشق

کلبه تاریک، روشن می شود از آفتاب

شد دلم پرنور از نور جهان‌آرای عشق

آب گوهر را همان گوهر تواند ضبط کرد

نیست جز دل جای دیگر درخور مأوای عشق

در برش هم ابره کوتاهی کند هم آستر

از دو عالم گر قبا دوزند بر بالای عشق

پشت پای نیستی بر هر دو عالم می‌زند

عشق‌ورزی را که باشد تاب استغنای عشق

کی‌ توانم کرد شرح وصف ذاتش را تمام

تا به روز حشر گر انشا کنم املای عشق

آنچه من دیدم از آن قصاب می‌ترسم که باز

شور محشر را به یکدیگر زند غوغای عشق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و هوای عشق می‌پردازد. شاعر از تجربه‌ای عمیق صحبت می‌کند که در آن عقل از دست می‌رود و عشق تمامی وجودش را پر می‌کند. او به روشنی عشق اشاره می‌کند که همانند آفتاب دل تاریکش را روشن می‌سازد. در این عالم، عشق تنها مکانی است که دل جا دارد و هیچ چیز دیگری قابل مقایسه با آن نیست. شاعر بیان می‌کند که عشق می‌تواند از هر دو عالم (دنیا و آخرت) عبور کند و در عین حال، او را از هستی مادی جدا سازد. او به عظمت و پیچیدگی عشق اشاره می‌کند و اینکه نمی‌تواند به طور کامل صفات آن را بیان کند. در پایان، شاعر با اشاره به سرنوشت روز قیامت، می‌ترسد که عشق همچون قیامی بزرگ، همه چیز را دگرگون کند.