نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۱ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

روز و شب در بزم دوران بی‌قرارم همچو دف

بس‌که سیلی‌خوار دست روزگارم همچو دف

چون که می‌سازد به گرم و سرد طبعم روزگار

زآب و آتش می‌رسد گاهی مدارم همچو دف

کی از این بی‌خانمانی منت از دونان کشم

من که از پهلوی خود باشد حصارم همچو دف

زینتی جز پوست بر بالای من زیبنده نیست

با غم دیبای اطلس نیست کارم همچو دف

گشته‌ام پنهان به زیر خرقه عریان تنی

کی دگر از دهر چشم فتنه دارم همچو دف

در بساط نغمه‌سنجان حلقه‌ها دارم به گوش

پای تا سر در محبت داغ‌دارم همچو دف

تا زچشم بد به هنگام حجاب ایمن بود

پیش روی یار دائم بی‌قرارم همچو دف

تا صدای یار نگذارد ز مجلس پا برون

بهر حفظ ناله‌اش پرگاروارم همچو دف

می‌برندم گرچه قصاب این زمان بر روی دست

پیش جانان غیر افغان نیست کارم همچو دف

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از بی‌قراری و ناراحتی‌های زندگی سخن می‌گوید و خود را به‌مانند دف، سازی که صدایش دائم در حال نواختن است، توصیف می‌کند. او با اشاره به چالش‌های روزگار، از رنج ناشی از بی‌خانمانی و فشارهای اجتماعی صحبت می‌کند. همچنین به آرامش لحظات عاشقانه و نغمه‌های محبت‌بار اشاره دارد و می‌گوید که تا زمانی که صدای معشوق در دسترسش باشد، از هیچ مصیبت یا درد دیگری نمی‌هراسد. در نهایت، شاعر به عمیق‌ترین احساسات خود در عشق و وابستگی اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که ارتباط با معشوق برای او اهمیت بالایی دارد.