نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۷ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

بیا که بی تو دمی نیست که اضطراب ندارم

ز دوری تو دگر نیم‌روزه تاب ندارم

دگر به مملکت تن ز سیل اشک دمادم

عمارتی که تواند شدن خراب ندارم

در این محیط که هجران بود کشاکش موجش

به خود گمان نفسی بیش چون حباب ندارم

به یاد روی تو ای مهر من دو دیده حسرت

کدام صبح که بر راه آفتاب ندارم

نشاط زندگی من بیا بیا که ز عمرم

هر آنچه می‌گذرد بی تو در حساب ندارم

کدام روز ز دست فراق و آتش دوری

دلی ز داغ برشته‌تر از کباب ندارم

ز شعرخوانی عاشق به راه خویش به خاطر

چو خط لعل تو یک بیت انتخاب ندارم

اگر ز من کسی احوال داغ هجر تو پرسید

ز بس‌که سوخته‌ام طاقت جواب ندارم

کدام گوشه که از زخم دل به خون ننشینم

کدام وقت که از دوریت عذاب ندارم

شبم به فکر که شاید تو را به خواب ببینم

زهی تصور باطل که بی تو خواب ندارم

به کوی یار تو قصاب نیست هیچ زمینی

که من ز دیده در آنجا گلی در آب ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دوری معشوقش می‌نالید و ابراز می‌کند که زندگی بدون او برایش تحمل‌ناپذیر شده است. او در هر لحظه از زندگی‌اش احساس اضطراب و درد می‌کند و در غم فراق، دلی سوخته دارد. شاعر به یاد معشوقش اشک می‌ریزد و هیچ خوشحالی یا نشاطی را بدون او نمی‌تواند تصور کند. او به ناکامی در ابراز احساساتش اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر کسی از او درباره درد فراق بپرسد، در آتش عشق آنقدر سوخته است که دیگر توان پاسخگویی ندارد. در نهایت، شاعر به تخیل خود می‌پردازد و مدعی است که حتی در خواب هم نمی‌تواند معشوقش را ببیند و از فراق او به شدت رنج می‌برد.