شمارهٔ ۲۴۱ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بر میان تاری ز زلف یار میخواهد دلم
سبحه را افکنده و زنّار میخواهد دلم
تا نشانی هست از غمخانه زندان دوست
کافرم گر جانب گلزار میخواهد دلم
تا نشینی در میان چون نقطه بر گرد سرت
یک قدم رفتار چون پرگار میخواهد دلم
روشن آن مجلس که از حسن تو باشد تا به صبح
چون کواکب دیده بیدار میخواهد دلم
نه فلک را باده شوقت به چرخ آورده است
هم از این می باده سرشار میخواهد دلم
در فراقت جان من عمری است تاب آوردهایم
یک نفس در طاقت دیدار میخواهد دلم
آنقدر قصاب میدانم که از کون و مکان
عشق را میخواهد و بسیار میخواهد دلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره longing و آرزوهای عاشقانه سخن میگوید. شاعر از دل خود میگوید که آرزوی زلف یار را دارد و میخواهد در میانه زیبایی او نشسته و از عشق او شاداب باشد. او اشاره میکند که دلش به یاد محبوبش در غم و زندان است و به دنبال نشانههایی از عشق میگردد. شاعر آرزو دارد که در مجموعی از زیباییهای یار، همیشه بماند و از نور محبت او بهرهمند شود. همچنین، به فراقت و دوری از یار اشاره دارد و میگوید که جانش را برای دیدار او میخواهد. در نهایت، او عشق را بسیار ارزشمند دانسته و نشان میدهد که دلش در پی عشق و زیبایی است.