نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۹ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کجاست دیده که رو سوی یار خویش کنم

علاج درد دل بی‌قرار خویش کنم

ز خاک کوی بتان بو غم نمی‌آید

مگر همان به سر خود غبار خویش کنم

چو کرم پیله به خود در تنم شب هجران

به حالتی که غمش را حصار خویش کنم

به ابر جمله کریمان نظر فکنده و من

نگه به چشم تر اشگبار خویش کنم

به هجر اگر کشیم دل نمی‌کند باور

دروغ وصل تو تا کی به کار خویش کنم

خط غلامی او خطّ سرنوشت من است

همین بس است که لوح مزار خویش کنم

هزار حیف که در این چمن رسید خزان

امان نداد که فکر بهار خویش کنم

طمع به هیچ ندارم در این جهان قصاب

سوای جان که فدای نگار خویش کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر شاعر از درد و فراق عشق خود سخن می‌گوید. او به دنبال راهی برای درمان دل بی‌قرارش است و به یاد معشوقه‌اش غمگین است. شاعر احساس می‌کند که غبار عشق فقط بر دوش خودش نشسته و نمی‌تواند از آن رهایی یابد. او مانند کرمی در پیله‌اش به خاطر دوری از یار، خود را در غم دیگر می‌سوزاند. در دلش امید وصالی وجود ندارد و تنها خط عشق معشوق است که سرنوشتش را شکل می‌دهد. شاعر به نوعی تسلیم شده و تنها آرزویش فدای جان در راه یار خود است، بدون اینکه به چیزی در این دنیا وابسته باشد. به طور کلی، شعر احساساتی عمیق از عشق، فراق و ناامیدی را به تصویر می‌کشد.