نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۳ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

با آنکه در قلمرو هستی یگانه‌ام

بر گوش روزگار، گران چون فسانه‌ام

نه دشمنم به پهلوی خود جا دهد نه دوست

در آب همچو موج و در آتش زبانه‌ام

هرجا که دام وا شود آنجا مجاورم

هرجا خدنگ بال گشاید نشانه‌ام

مشتاق پایمردی برق است خرمنم

محتاج دستگیری مور است لانه‌ام

چون ذرّه جانب وطنم بازگشت نیست

آتش زده است عشق تو بر آشیانه‌ام

جز شرح حال من نبود ورد عندلیب

در نزد اهل دل غزل عاشقانه‌ام

گه چون غبار همدم باد است هستیم

گه چون حباب بر سر آب است خانه‌ام

گاهی روم به آتش و گاهی شوم به آب

القصه طفل پادو این کارخانه‌ام

دل چاک گشت و دولت زلفش نداد دست

قصاب داغ‌دار ز اقبال شانه‌ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره تنهایی و جداافتادگی شاعر در دنیای هستی است. او احساس می‌کند که در میان روزگار چون فسانه‌ای گم شده است و نه به دوستانش نزدیک می‌شود و نه دشمنانش، بلکه همچون موجی در آب و شعله‌ای در آتش می‌باشد. شاعر به جستجوی آرامش و پایمردی است و نیازمند حمایت است، اما عاشق است و این عشق بر زندگی‌اش تأثیر به شدت منفی گذاشته است. او می‌گوید که هیچ چیزی جز داستان زندگی‌اش نزد اهل دل و عاشقان شنیده نمی‌شود و در نهایت او به بی‌ثباتی زندگی‌اش اشاره می‌کند که همچون غبار و حباب ظاهری ناپایدار دارد و بین آتش و آب در حال نوسان است. این احساسات به نوعی نشان‌دهنده سختی‌های عشق و دوری از محبوبش است.