نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۴ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گفت دلبر بر من از حسرت نگر گفتم به‌چشم

غیر من بر دیگری منگر دگر گفتم به‌چشم

گفت اگر داری سر وصلم در این محنت‌سرا

بایدت کرد از جهان قطع نظر گفتم به‌چشم

گفت دور از ماه رخسارم نباید بازداشت

چون کواکب دیده هر شب تا سحر گفتم به‌چشم

گفت اگر داری هوای گرد سر گردیدنم

تا بگویم آمدن باید به سر گفتم به‌چشم

گفت دور عارضم در تیرگی چون مردمک

بایدت بنشست هر شب تا سحر گفتم به‌چشم

گفت اندر بزم من گریان و سوزان همچو شمع

غوطه باید خورد در خون جگر گفتم به‌چشم

گفت اگر خواهی که باشی در شهادت سرخ‌روی

خون به جای اشک بار از چشم تر گفتم به‌چشم

گفت اگر قصاب می‌خواهی گلی گیری از آب

بایدت تر ساخت خاک رهگذر گفتم به‌چشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، دلبر با معشوقه‌ای صحبت می‌کند و از او می‌خواهد که به دنیای دیگری توجه نکند. معشوقه به او می‌گوید که اگر خواهان وصال اوست، باید از دنیا فاصله بگیرد. او همچنین به زیبایی معشوقه اشاره می‌کند و ابراز می‌دارد که دوری از او دشوار است. در ادامه، دلبر به او می‌گوید که اگر می‌خواهد در جمع او باشد، باید تحمل رنج و غم کند و اشک‌هایی که به جای خون می‌ریزد را به جا آورد. او همچنین از یادآوری عشق و فراق سخن می‌گوید و بر این نکته تأکید دارد که برای رسیدن به عشق حقیقی، باید آماده هرگونه درد و قربانی کردن باشد. در انتها، به تلاش و مشکلی که برای رسیدن به عشقش می‌کشد، اشاره می‌کند.