نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۷ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

روزی به دو زانو بر دلدار نشستم

گفتم که تویی قبله من گفت که هستم

گفتم چه شد آن عهد محبت که تو بستی

گفتا که همان لحظه‌اش از ناز شکستم

گفتم که بخور باده گرفت و به زمین ریخت

گفتم که چرا ریختی‌اش گفت که مستم

گفتم ز که عاشق‌کشی آموختی امروز

گفتا که بدین شیوه من از روز الستم

گفتم که شکستی دل ما گفت درست است

گفتم که چرا خنده‌زنان گفت که مستم

گفتم چه شد آن دل که ز قصاب ربودی

برداشت ز زیر قدمش داد به دستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گوینده به دلدار خود نزدیک می‌شود و دربارهٔ عشق و وفاداری صحبت می‌کند. او از دلدار می‌پرسد که چرا به وعده‌های محبتش عمل نکرده و دل او را شکسته است. دلدار با ناز و مستی پاسخ می‌دهد و نشان می‌دهد که از ابتدا به این شیوه رفتار کرده است. گوینده به او می‌گوید که دلش را شکسته و دلدار در پاسخ به این صحبت‌ها تنها به حال مستی و بی‌خیالی اشاره می‌کند. در نهایت، گوینده به یادی از دلی که از دست داده می‌زند و دلدار آن را به او بازمی‌گرداند.