شمارهٔ ۲۷۳ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
من نمیگویم که منع نرگس غماز کن
بنده چشمت شوم تا میتوانی ناز کن
کار عشاق پریشانروزگار از دست رفت
چند روزی تار قانون محبت ساز کن
میتوان آیینه کردن محرم اسرار خویش
چون زبان بستهام دادی انیس راز کن
کس چو من آشفته زلف دلاویز تو نیست
گر پریشانخاطری خواهی مرا آواز کن
گلشن دلها است در پهلویت از بند قبا
یک گره بگشا و چندین غنچه را دلباز کن
سر زد از گرد عذار یار خط ای مرغ دل
طرفهدامی در چمن گسترده شد پرواز کن
ناوکش قصاب سرگرم از تن خاکی گذشت
میرسد از گرد ره تیرش به دل در باز کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی خود به محبوبش سخن میگوید. او از محبوب میخواهد که به چشمانش ناز کند و او را در دنیای عشق و محبت سرگرم کند. شاعر به بیان پریشانی و آشفتهحالی خود در عشق اشاره میکند و میگوید که هیچکس به اندازه او از زلف و زیبایی محبوب بیقرار نیست. او همچنین از محبوب میخواهد که رازهای خود را با او در میان بگذارد و از او میخواهد که به او اجازه دهد تا در این دنیا عشق، لحظاتی شاداب و دلپذیر را تجربه کند. در نهایت، شاعر تصویری از زیباییهای عشق و کشش آن به سوی محبوب را ترسیم میکند.