شمارهٔ ۲۷۴ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که نیست دمی روح در بدن بی تو
حرام باد دگر زندگی به من بی تو
به جستجوی تو بعد از وفات خواهم گشت
به گرد خویش چو فانوس در کفن بی تو
کجاست جلوه قدت که سرو در چشمم
بود چو دود که برخیزد از چمن بی تو
ز دست کوته و بیحاصلی چه سازم پس
سزد اگر زنم آتش به خویشتن بی تو
چه شعله سوز دیارم ز غربت افزون است
چو شمع چند توان سوخت در وطن بی تو
ز پای تا به سرم هم چو شمع زآتش عشق
بسوخت ریشه جان و گداخت تن بی تو
دلم تو داری و من دارم از ازل غم تو
ز دست عشق مرا قفل بر دهن بی تو
مباد گفته قصاب بعد از این رنگین
اگر رود به زبانش دمی سخن بی تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و عذاب جدایی معشوق سخن میگوید. او زندگی بدون beloved را به حرام میداند و تاکید میکند که جستجوی معشوق را حتی پس از مرگ ادامه خواهد داد. بیان میکند که وجود او مانند یک فانوس در شب، بدون معشوق بیفایده است. همچنین از سوزش و آتش عشق و غم ناشی از دوری صحبت میکند و احساس میکند که زندگیاش بیمعنا است. در نهایت، خواسته او این است که وقتی معشوقش را نمیتواند در کنار خود داشته باشد، هیچ کس حق ندارد دربارهاش صحبت کند.